همه چی مثل یه خوابه

باید همیشه یادم باشه امروزمون رویاهای دیروزمون بوده...

تاريخ سه شنبه 1 مهر1393سـاعت 14:58 نويسنده خانوم خونه|

یه کار خوب انجام دادم.. کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم و نکردم... یه عالمه حس خوب دارم... شاید گره ای که افتاده با این کار گره ما هم وا شه.. خواب ِ خوب ِ دیشب و حرف زدن تا 2 شب از قدیما یه حالی خوبی واسم آورده امروز...

+ دارم وسایل رو جمع میکنم عصری پیش به سوی رشــــت :)

تاريخ چهارشنبه 26 شهریور1393سـاعت 14:4 نويسنده خانوم خونه|

چند دقیقه بیشتر از نوشتن پست قبلی نگذشته بود که ..


ادامـه مطـلب
تاريخ سه شنبه 25 شهریور1393سـاعت 12:25 نويسنده خانوم خونه|

از صبح کلی کارای نکرده دارم که هی میگم یه ساعت دیگه پامیشم و همچنان موندن .. البته کمر دردم هم اجازه نمیده و همش ولو بودم .. صبحی مثه خانومای خونه دار رفتم مغازه میوه و سیب زمینی و اینا خریدم .. یه حس خوبی بود با اینکه خیلی دوست ندارم تنهایی برم خرید ولی خوب یه جورایی بود  .. بعدم اومدم ظرفارو شستم و یکمی به خونه رسیدم و تا الان نمیدونم چطور یهو انقدر زود گذشت.. آخه همیشه دوشنبه ها که آقای خونه میره باشگاه و دیرتر میاد کلی دیر میگذره ولی امروز خوب بود...  واسه شامم کلی فکر کردم و هیچی به ذهنم نرسید :دی هوس کتلت کردم خیلی وقته درست نکردم ... کلا از وقتی اومدیم خونمون دو بار فقطط کتلت خوردیم .. درسته خیلی هم خونه نیستیم ولی خوب دوبار کمه.. هیچی دیگه سیب زمینی گذاشتم بپزه تا کتلت درست کنم ..

واسه آخر هفته هم یه شمال دسته جمعی سه چهار روزه دعوتیم.. دیگه این خرین شمال تابستون میشه.. خدا کنه جور شه بریم ... چون این رشته و یه جای جدیده دوست دارم بریم ..  آقای خونه این روزا سرش خیلی شلوغه ... اگه بتونه شنبه رو نره سر کار میریم ایشالا ... منم که همچنان خانوم خونه هستم .. با اینکه یکی دو تا کار همسری بهم پیشنهاد داد ولی دوسشون نداشتم و نرفتم.. دوست دارم تو رشته تخصصی خودم برم کار کنم .. اینجوری لازم نیست تمام وقت برم .. پروژه ای هم میتونم کار کنم ..

چقدر حرف زدم :دی اونم بعد از مدتها..

+ اون اتفاق و خبر خوب همچنان منو منتظر گذاشته ولی منتظر میمونم :)

تاريخ دوشنبه 24 شهریور1393سـاعت 18:47 نويسنده خانوم خونه| |

این روزا منتظر یه اتفاق خوبم.. میدونم که میشه...فقط واسم دعا کنین..

تاريخ سه شنبه 11 شهریور1393سـاعت 11:50 نويسنده خانوم خونه|

+دیروز واسه یه کاری باید میرفتیم بهارستان... از جلوی مغازه های کارت فروشی رد شدیم.. همونا که یه سال ونیم پیش همشونو با دقت زیر و رو کردیم تا یه کارت واسه عقدمون انتخاب کنیم... چقدر زود گذشت...
نمیدونم چرا دوباره رفتیم تو مغازه ها و یه کارت خوشگل پیدا کردیم :دی ...

 +یاد سختیا و شیرینیای اون موقع ها افتادم و از ته دل خدارو شکر کردم که الان آرامش داریم و تو خونه خودمونیم.. اختیارمون با خودمونه برنامه هامون با خودمونه.. خدایا این آرامش رو نصیب همه ی عاشقا و جوونا بکن...

+ دلم واسه همسایه هامون میسوزه... درسته دو نفریم ولی اندازه پنج نفر سر و صدا داریم تو خونه :دی حالا شانس آوردیم طبقه اولیم راحت میتونیم بدو بدو کنیم :دی

+ پدر شوهر مادر شوهر بعد دو هفته رفتن ... درسته همش کنار ما نبودن ولی خوب دلم واسشون تنگ شده...

 

تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393سـاعت 12:45 نويسنده خانوم خونه|

بعد مدتها حس میکنم دلم گرفته... هر چی دنبال دلیلش میگردم پیدا نمیکنم... کاش این برنامه باشگاه زودی تموم شه.. اصلا تنها موندن تو عصر رو دوست ندارم :(

تاريخ دوشنبه 20 مرداد1393سـاعت 19:4 نويسنده خانوم خونه|

این یک ماه به معنای واقعی مارکوپلو شده بودیم.. یعنی دلمون واسه خونمون و اتاقمون و حتی دسشوییمون هم تنگ شده بود :دی

از هانی مون که برگشتیم آخر هفته بود و مهمونی بازی و اصلا خونه نبودیم... بعدشم به خاطر ماموریت آقای خون دوباره بار و بندیل و جمع کردیم و یه هفته رفتیم.. البته پیش مامان اینام هم رفتیم.. شاد و خرسند از اونجا برگشتیم که با تعطیلی عید فطر بتونیم چند روزی رو خونه باشیم و به کارای عقب افتادمون برسیم.. که اون تعطیلی هم باز از طرف فامیلای آقای خونه  ویلای شمال دعوت شدیم .. ولی واقعا پوستمون کنده شد دوازده ساعت تو راه بودیم مسیری رو که هر دفعه سه ساعته میریم انقدر طول کشید.. ولی تو راه چون دو تا ماشین بودیم نذاشتیم بهمون بد بگذره... یکی از بهتریم سفرای شمالمون بود.. عاشق دریا  و شنا توی دریام با اینکه خیلی توهم غرق شدن داشتم :دی .. اخر هفته هم فکر کنم خونواده همسر بیان این طرفا..

+ سفرنامه هانی مون رو تو دفترچه خاطراتم نوشتم هنوز فرصت نکردم تایپ کنم ایشالا سر فرصت یه پست عکس دار

+ چقدر واسه لیلی ناراحتم.. بی اختیار اشک ریختم..

تاريخ دوشنبه 13 مرداد1393سـاعت 13:42 نويسنده خانوم خونه|

miss-A