تبليغاتX
رویای زندگی

-آقا جون  من  چیکار کنم به پاییز آلرژی دارم  !!!!  پوستم  انقد خشک میشه که از حموم میام باید شیش کیلو  مرطوب کننده  بزنم به همه جام!!!نخ سوزن پاشنه پام از همه بدتر میشه!!  موهامم که دیگه غیر قابل تصور میریزه!! این تار موها که میریزه ها  انگار قلب منم تیکه تیکه میکنن میندازن بغل موهام!  لب هام که دیگه هیچی صحرای کالاهاری مرطوب تر از لبای منه!! بعد خب لبم که خشک بشه پوسته میشه  منم پوستاشو میکنم  اقای مهربونم هی دعوام میکنه میگه  آخر بی لب میشی!!! یا مثلا من دارم  به امر شریف لب کنی میپردازم  همچین چپ چپ نیگام میکنه  دستم همونجا ناک اوت میشه!! برا لبم هرچی از این چیزای مخصوص لب گرفتم  فایده نداشت  فقط  لبارو براق میکرد   ویتامین آ هم زدم  بد نبود   ولی بازم اونجور فایده نداشت  تا اینکه  یکی گفت تنها راهش اینه که  صبح تا شب از این رژ لبای چرب بزنی اگه یه مدت انجام بدی خوب میشه!!!  حالا من رفتم  سر رژام  ببینم کدوم چرب تره  بعد از کلی تحقیق و تفحص یه رژ پیدا کردم که مادرشوهرجان از این سفرهای استانیش آورده بود  حالا چه رنگی؟؟  سرخابی جیغغغغغغغ!!!  تا حالا هم ازش استفاده نکرده بودم! زدم دیدم  نههههه  .....چرا اینجوری شدم.... انگار با دمپایی زده بودن  تو دهنم  لبام این شکلی شده بود!!  بعد گفتم حالا که کسی خونه نیست خودمم کمتر جلو آینه رژه میرم  !!  خلاصه گذشت و منم اصلا یادم رفته بود  لبام چه گوگولی شده!! شب اقای مهربون اومد و منم رو مبل لم داده بودم  از جامم بلند نشدم   یه دفه دیدم  یه لبخند شیطنت آمیز اومد به لبای اقای مهربون  و دوزاریم افتاد من هنوز لبام همونجور جیگره!!!   خلاصه دیگه انقد اقای مهربون اذیتم کرد و بهم خندید !!  خودش می گفت  اونروز دپرس بودم  تو رو دیدم  کلی روحیه ام  وا شد!!!! حالا از اون روز همش بهم میگه دختر دهاتی!!       

-یادتونه گفته بودم میترسم رانندگی کنم  خب نه اینکه اصلا تنها  نرم بیرون  یعنی اقای مهربون التماسشم کنم باهام نمیاد میگه من باشم تو یاد نمیگیری  !!  غیر از اون انقد  گیر میده   چرا   دیر ترمز کردی ...    پاتو از رو کلاچ بردار....   موتوریه رو ندیدی؟؟ ....  آینه تو  داشته باش ....  برو  دنده ۳ ....  دست انداز بودا .... آخه ادم اینجوری میاد تو میدون؟!! ... خلاصه اعصاب معصاب برام  نمیذاره   !!   منم که  این اواخر زیاد تنها بیرون میرفتم  ولی مسافتهای خیلی کم  !!  خلاصه  دیروز  می خواستم ببینم آموزشگاه حقوق این ترم رو چیکار کرده   با ماشین  رفتم  بانک نزدیک خونمون  که سر یه کوچه است  منم دیدم  جا پارک نیست فقط یه جا هست دم این سطل های مکانیزه  که رفتم ماشین رو مثلا پارک کردم  و اومدم بیرون دیدم اااااااااااااااااا  (رو همشون فتحه بذارین)   چرا ماشین اینجوریه؟!!   نصفیش تو کوچه  نصفیش  وسط خیابون اصلی     کج و کوله   ولی دیگه دیدم  ۳ میشه  به رو خودم نیاوردم  رفتم کارم رو انجام دادم   اومدم دیدم  اووووووووووو  چه ترافیکی شده   همه چشما ورقلمبیده !!  بعد دیگه من زودی خودمو پرت کردم تو ماشین تا  بهم حمله نکردن  و   ده برو که رفتی!!!!   تازه اقای مهربون عوض دلداریش  میگه هر وقت خواستی بری بیرون بگو من زنگ بزنم راهنمایی رانندگی  چند تا سرهنگ بفرسته اونجا بلکن ترافیک  تو رو  کنترل کنن!!!

-یکی بهم گفته بود رادیو جوان فلان ساعت برنامه جالبی داره ! دیروز یه دفه یادم افتاد گفتم بذار ببینم چی بوده  که هرچی من  این ور اون ور کردم  برنامه جالبی نبود  در حین سرچ موج ها  یه جا توجهم رو جلب کرد یه آخونده داشت سوالات شرعی جواب میداد!!  سوالش برام خیلی جالب بود  یکی پرسیده بود  اگه موی زن  رو زمین افتاده باشه و مرد نامحرم ببینه حکمش چیه؟؟   من: معععععععععععععع     بعدشم باز حس خود آخوند بینیم گل کرد گفتم اینکه سوال نداره!!  مردم  چقد بیکارن  !!  چه چیزایی میپرسن!! خب معلومه که اشکالی نداره!!   بعد در کمال ناباوری آخونده گفت  بر اساس نظر بعضی از فقها  حرامه!!  یعنی اشکال  داره  و بقیه گفتن اگه به قصد لذت نباشه و موها ت ح ر ی ک  آمیز نباشه اکشال نداره!!!  من: معععععععع     (به نظر شما موی تحریک آمیز چه شکلیه؟؟ ) 

 خوانندگان نسوان  حواسشون باشه موهاشونو نریزن زمین  فی امان الله  برن  پی کارشون   همون مو  مسفده میشه  برا چندتا جوون ! همه که نمی تونن به چشم خواهری به موها نگا کنن!!  بابا جان من با چه زبونی بگم  خب میرن دورش میشینن  ت ح ر ی ک میشن  خب!! 

  خوانندگان برادر هم  دقت کنن اگر جایی مویی دیدن  سریع استغفار کنن  که خداوند توبه پذیر است   و سریع برن  ورزش کنن   درس بخونن  که فکرشون  منحرف نشه به اون مو!! خدایی نکرده.....      

حالا خدایی اکثر مردا  تو فامیل ما از مو رو زمین  بدشون میاد  بابام که اون موقع ها  تا مو میدید میگفت  فردا همه تون باید موهاتونو کوتاه کنین  واقعا هم گیر میداد میرفتیم کوتاه میکردیم!!! اقای مهربونم که تا من موهامو برس میکشم  دولا میشه  موها رو  دونه دونه جمع میکنه      اونوقت   آخه  یعنی  چی   ت ح ر ی  ک ؟؟؟؟؟؟؟    من هنگ کردم!!!

-همه بهم میگن اسم وبلاگت به نوشته هات نمیاد  !!  خب راستم میگن !!  اون موقع من یه شعر خونده بودم خیلی دوسش داشتم  اسمش این بود منم هویجوری گذاشتم رو وبلاگ!!  حالا  قراره عوضش کنم!!   نامردی اگه  نظرت رو ندی  چی بذارم!!

پ/ن: نیم ساعت بعد نوشتن متن بالا

آخه یعنی چی  هرجا میرم کامنت بذارم میگه کد تایید!!  بابا جان من حال ندارم  کامنت بذارم  اونوقت میگه کد تاییدم باید وارد کنی!!!  استغفر الله!!  

بازم پ/ن: ویرمان  گرفته  کامنت ها را زین پس جواب دهیم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت توسط خانومی |

 

با اقای مهربون داشتیم فک میکردیم اگه فیلم یوسف رو هالیوود ساخته بود  چی جوری میشد!!!  و صحنه هارو به شکل هالیوودی بازسازی میکردیم خیلی فیلم هیجان انگیزی شد ولی نمیدونم چرا یه دفه آخر فیلنامه مون یه کم تغییر کرد! فک کنم همه چی زیر سر انتخاب لباس من برا زلیخا تو اون سکانس حیاتی بود!!!  من گفتم دیگه هالیوود که این حرفا رو نداره  زلیخا مث رز تو تایتانیک اونجا که قرار بود جک ازش یه نقاشی بکشه!! میره اون اتاق  وقتی میاد کاملا پوشیدست!! یه چی مث شنل پوشیده!!!  بعد اونجا که  زلیخا ایرانیه رو بنده رو برمیداره  این زلیخا هالیوودیه  شنلش رو در میاره!!!!  خلاصه از اینجا دیگه روند فیلمنامه تغییر کرد و هر چی به این یوسف  وحی فرستادیم که بابا جان  بدو طرف در  !  در نشد  از پنجره بپر بیرون!   یوسف هالیوودیه اصلا انگار نه انگار!!  گفت شما  برین کاریتون نباشه!!!  خلاصه اگه یه روز دیدین  هالیوودیشم در اومد  جرقه اش از ما بوده!!!

حالا یه نفر که تفسیر قران بلده به مادرشوهرجان گفته بوده شوهر زلیخا خ واج ه (خ اج ه!!) بوده برا همین زلیخا  رو به یوسف میاره و گفته بوده بعدها که اینا پیر میشن  و شوهر زلیخا میمیره  یوسف میره به همسری میگیرش!! و زلیخا هم میگه  الان که من پیر و زشتم ؟!!  یوسف هم به اذن خدا زلیخا رو خوشگل و ترگل ورگل میکنه!  اما زلیخا هیچ تمایلی به یوسف نداشته!!  یوسفم میگه بابا جان تو که انقد  بی تاب بودی چرا الان که محرمیم و حلاله  هیچ میلی نداری؟؟!!!  زلیخا هم میگه من اون موقع عاشق و بی تاب بودم  و تو رو می خواستم  و حتی گفتم مهم نیست دوسم نداشته باشی همین که با من باشی بسه!!! اما الان دیگه نه!

خلاصه الله اعلم!!! منم اینارو شنیدم  دیگه راست و دروغش با خودشون!!!

فقط من نفهمیدم اینا چه جوری این مطالب رو به عنوان تفسیر  از این آیه ها درمیارن !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت توسط خانومی |

من نمیدونم آخه یه آدم چقد باید جو گیر باشه!!!  نه   آخه خدارو خوش میاد من الان اینجور  با شلوارک و لبوس مستهجن  با لنگ و پاچه خیس و کمر درد و پادردو دست درد و راشیتیسم عود کرده و پوکی استخوان و هپاتیت آ و ب و  فشار پایین و کلیه امراض منقول و غیر منقول  اینجا بیام آپ کنم؟؟؟!! 

اون حسه که دفه پیش گفتم قلمبه شده!!(شیر کاکائو و  دوش و آرایش و ...) اونوقت این حسه امروزم اومد  دوباره!!   منم چون حالم خوب شده بود  گفتم بذار این حسه رو امروز تحویل بگیرم و خیر سرم اول   رفتم  دوش گرفتم  بعد موهامو همونجور خیس با یه کلیپس جمع کردم  و  نشستم لاک زدم و  یه نگا به خونه انداختم دیدم  بازار سید اسماعیل از اینجا مرتب تره خلاصه الیاس رفت تو جلدم  پاشدم خونه رو جمع و جور کردم  دیدم یه جارو هم بکشم بد نیست  جارو هم کشیدم دیدم خب تا گرد گیری نکنی انگار هیچ کار نکردی!!  خلاصه جو گیر شدم گرد گیری کردم  لباسا رو اتو کردم  ( من حالم از اتو به هم میخوره!!!!)  بعد رفتم تو آشپزخونه از اونجایی که هنوز جو گیر بودم هیچی حالیم نبود  فک میکردم الان  ۱۰۰ هزار نفر دارن تشویقم میکنن  پاچه هارو زدم بالا  و همه کابینت هارو (البته از بیرون)  تمیز کردم  گاز رو تمیز کردم  ظرفارو شستم  و سینک رو سابیدم!!!آخرش هم سرامیکاشو شستم!!!   (کجایی کوزت که یادت به خیر!!)  خلاصه وقتی تموم شد دیدم  مث جنازه ام  اومدم تو اتاق خواب  یه کم دراز بکشم چشمم افتاد به آینه دیدم موهام مث اهالی قبیله گومبا گومبا شده و یه نگا به دستام کردم دیدم  لاک هام همه لب  پر شده!!!  همونجا گفتم خدایا  این همه منو دوس داری این همه نعمت به من دادی  دست دادی پا دادی چشم دادی  این همه منو خوشگل آفریدی  (جانم ؟ کسی چیزی گفت؟؟) این همه چیزای خوب خوب بهم دادی......خب یه ذره عقلم میدادی بفهمم اول باید این کارارو میکردم بعد دوش و لاک و این جینگولک بازیا!! خلاصه بعد از راز و نیاز به درگاه احدیت  موهامو سشوار کشیدم  دیدم ای وای کلی مو ریخت رو زمین!!!  دوباره جارو آوردم  موهارو جمع کردم  !! دوباره یه نیگا کردم به آسمون یعنی  خدا  !! همونا که اون موقع گفتم!!   ولی دیگه  حال نداشتم لاکم رو درست کنم ! به قول اقای مهربون هرچی تیپ بزنم و هرکاری کنم بالاخره باید یه جا نشون بدم دهاتی ام!!!!! (همون دهات مون رو میگه  تو قبیله گومبا گومبا!!)  الانم برم آرایش کنم اقای مهربون میاد بریم پایین خونه مادر شوهر جان  مراسم گودبای پارتی!!!  آخه مادرشوهر جان دوباره سفرهای استانیش رو شروع کرده !!!  از این امام به اون امام  !!!  فردا میره مشهد   فک کنم یه ماه دیگه هم برای بار شونصدم میره کربلا!!!!!  (تقبل الله!) البته برا ما که بد نمیشه !!  را به را  مراسم سوغاتی گیرونه  ولی خدایی کربلا چیز درست درمونی نداره  من ترجیح میدم پولش رو بهم بده!!!(جانم ؟؟ کسی چیزی گفت؟؟  سنگ پا قزوین؟؟  هان؟؟ با منی؟؟؟  وایسا اگه راست میگی!!)

امروز در حین عملیات جوگیرانه خونه سابی  دیدم اووووووووو  چقد من لوازم آرایش و لباس خواب  دارم که اصلا هنوز یه بارم استفاده نکردم  ! از اونجایی که مادرشوهرجان در امور خیریه دستی داره  می خوام همشو بدم ببره برا مستحق!!  حالا چه اشکال داره همه پول میدن  لوازم خونه میدن  مواد غذایی میدن منم اینا رو بدم بلکن سور و سات شب جمعه یه جماعتی  جور بشه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت توسط خانومی |

امروز داشتم  یه نگاهی به فیلمام میکردم ببینم چیزی برا دیدن دارم !!! یه دفه چشمم خورد به اون سه تا سی دی بنفش لعنتی!!!!  یادمه برا اولین بار با چه ذوق و شوقی دیدمشون و چه گندی زد به حالم  یادمه چند روز حالم گرفته بود و یه بغضی تو گلوم و بماند اولین باری بود برا یه فیلم  اینجور گریه کردم!!!!  بار دوم و سوم و .... بازم گند زد به حالم  با اینکه میدونستم آخرش چی میشه!!  دفه های بعدی گریه نکردم ولی  بعد از  فیلم یه آهنگ غمگین میذاشتم و می رفتم تو فکر!!!  حالا امروز  با اینکه میدونستم  عاقبتم چی میشه ولی  دوباره اون فیلم سه ساعته کوفتی رو وسوسه شدم ببینم و دیدم  !!   نمیدونم این همه فیلم رومانتیک  این همه  درام این همه تراژدی این همه مصیبت نامه خوندم و دیدم  مث این  با اعصاب و روح و روان من بازی نکرده!!!! 

بگذریم   !!

اون خبر خوب بهم نرسید!! .........

دلم می خواد الان برم یه شام خوشمزه بپزم برم بیرون چند تا شاخه گل خوشگل بخرم  بعدش  دوش بگیرم موهامو سشوار  بکشم   یه لباس پاییزه خوشگل بپوشم   آرایش کنم  عطر بزنم  دو تا لیوان شیر کاکائو درست کنم  یکی از آهنگای مورد علاقه ام رو  بذارم   پنجره رو باز کنم   انقد اونجا بشینم و خیابون رو نگاه کنم و آهنگم رو که طبق معمول رو ریپیت هست  هزار بار گوش کنم تا صدای ماشینی توجهم رو جلب کنه ببینم  اقای مهربونه مث همیشه ماشین رو صاف صاف  پارک کنه  و من حسرت بخورم چرا من انقد کج و کوله ماشینو باید پارک کنم!!! بعد اون سرش رو اتفاقی بگیره بالا منو ببینه ! لبخند بزنه  یواشکی قربون صدقه بره   با عجله بیاد بالا  منو که احتمالا از سرمای بیرون سردمه  بغل کنه  و بگه  چقد  یخی!!!!(البته امروز هوا گرم بود!! اینم از شانس حس بیچاره من)  و ما تو بغل هم  شیر کاکائو بخوریم...........    اما چه فایده  اینا همش یه خیاله و هیچ حسی برا هیچ کاری ندارم  من امروز  اصلا حالم خوب نیست  اگه بخوام خودمو گول بزنم میگم مال همون فیلمه است   ولی خودم بهتر میدونم اون بهونه است و  بیشترش برا فکر و خیالایی که تو سرمه   چقد  صبح اقای مهربون سفارش کرد به اون قضیه فک نکنم  ولی مگه میشه!!!  گفتم برو قول میدم خوب باشم  ولی زدم زیر قولم!!! اقای مهربون عزیزم  خسته شدممممممممم  خسته!!!  ولی باشه فقط به خاطر تو سعی میکنم حالم خوب شه !  فقط به خاطر تو!!!! 

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت توسط خانومی |

دیروز قرار بود اقای مهربون بره جایی و دیر بیاد خونه منم گفتم میرم خونه مامانم افطار! این بود جشن سالگرد ازدواج ما!!!  بعلههههه   دیروز سالگرد ازدواجمون بود  البته هم شبش به هم تبریک گفتیم هم  صبح تا چشمامو وا کردم تبریک گفتم!!  بعد شب ساعت ۱۲ اقای مهربون اومد دنبالم و اومدیم خونه و تا ماشین رو پارک کنه من زودتر اومدم بالا تا در رو باز کردم دیدم wow!!! یه دسته گل خوشگل از رزای دورنگ (من عاشق رز دو رنگم  ) و یه پاکتم کنارش که روش نوشته بود:  عزیز دلمی           تقدیم با عشق       پنجمین سالگرد ازدواجمان مبارک  همسرت اقای مهربون۸/۷/۸۷!  (میبینین چه تاریخ جالبی شده!! احتمالا نشونه خوبیه!!)

انقده  من سورپرایز زده شدم  اخه دیدم تو ماشین که برمیگشتیم  اصلا انگار نه انگار !! انقدم دم خونه مامانم اینا سرده  کم مونده بود بخاری ماشین رو بزنیم  من که  فر فر  مماغم در اومد!!! خلاصه اقای مهربون اومد بالا و من پریدم روش و ازش آویزون شدم و مراسم تبریکات ویژه و خلاصه یه سال دیگه هم با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت و رفت!!!

                                                                                

من نمیدونم چرا این سه روز اخر اینجوری شدم  ! انقد گرسنم میشه انگار سحری نخوردم!!  یعنی دم افطار  دیگه ضعف میکنم!!!الانم انقد گرسنمه!! یادمه بچه بودیم مادربزرگم میگفت وقتی ماه رمضون شروع میشه خدا یه دونه گندم بهشت رو میزاره  تو دلمون که بتونیم روزه بگیریم!!آخر ماه رمضونم  ور میداره!!   حالا  خدایا  این گندمه رو جون هر کی دوس داری دو روز دیگه بذار باشه به جون مامانم  قول میدم صحیح و سالم پسش بدم!!!  تلفن زنگید برم ببینم کی بید!!.....................................

مادرشوهر جان بود  زنگ زد سالگرد ازدواجمون رو تبریک بگه  گفت دیروز هرچی اومدم بالا و زنگ زدم نبودی!  گفتم خونه مامانم بودم  ولی دلم نیومد بگم  موبایلم  داشتما!!!!  گفتم مادر شوهر یاد این روز حسرت افتادم!!!  آی آدم لجش میگیره  آی لجش میگیره!!  آخه یعنی مادرشوهر اینجوری پیدا میشه که این کارگردانه نمونه اش رو کپی کنه تو سریال!!! من رفتارش با معصومه برام غیر واقعی و لوس بود ولی گفتم خب حتما اینا زیادی خوبن  ولی دیگه  با اون علاقه ای که به عروس اولش داشته  با این دومی هم  همون روز اول این کارارو بکنه خیلیه!! خلاصه دمش گرم !! باشد درس عبرتی شود برای مادرانه شوهران!!   دیشب به مامانم اینا میگم این باباهه با این گناهایی که کرده شانس آورده زنش تو برزخ فقط با کمی تشویش دیدش   و وسط جهنم ندیدش!!!

راستی من میخواستم اون بازیه که چی شد وبلاگ نویس شدی رو انجام بدم!!  یادم رفتتتتتتت! باشه برا آپ بعدی!!

پ/ن: قراره یه خبر خوبی به من برسه  خواهشا دعا کنین  خبرش برسه و من یه عالمه خوشحال شم  . قرررررررررررررربون شما!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت توسط خانومی |

 -فک کنم پریشب بود داشتیم سحری میخوردیم دیدم اعصابم داره میریزه به هم یه دفه به خودم اومدم دیدم تی وی رو اون شبکه است که دعای ابوحمزه ثمالی میده و اینم هی میگفت فک کنین رو سنگ غسال خونه گذاشتنه تون فک کنین آب ریختن روتون فک کنین صابون زدن بهتون فک کنین از این ور میندازنتون اون ور فک کنین کفن رو آوردن فک کنین پیچیدنتون اون تو ..... یعنی من انقد سحرا خواب آلوم که فقط تی وی رو میزنیم برا خالی نبودن عریضه اما ضمیر ناخوداگاهم حرفای اونو برا خودش حلاجی میکرده!! و من یه دفه به اقای مهربون گفتم مجبوری میزنی این کانال ادم حس کنه بشقابش رو گذاشته رو سنگ غسال خونه داره سحر کوفت میکنه!!!!اونم که خوابالو تر از من گفت منم حواسم نبود همینجوری زدم این شبکه!! بعد زدیم اون ور که دیدم ای دل غافل اقای شمع گل پروانه نیومده و به جاش یکی اومده داره مثلا مث اون اجرا میکنه !!!! فک کن تحمل اصلش رو نداری چه برسه به تقلبیش!!!! خلاصه یه سحری خوردم تاریخییییی!!!

-چن سال پیش تو دانشگاه یه همکلاسی خانوم داشتیم که ۵۷ سالش بود!! یادمه یه بار تو ماه رمضون گفت شب ۲۷ ماه رمضون(یعنی افطار روز ۲۶ام) باید کله پاچه بخوری!!! من گفتم اونوقت چرااااااااااااا؟؟!!!!! گفت چون ابن ملجم مرده!!! البته اون گفت به درک واصل شده!! بعد چون سنش زیاد بود من همونجا نخندیدم و کردمش سوژه بعدا سر فرصت با برو بچ بخندیم!! بعد اومدم خونه و برا مامان اینا گفتم مامانم گفت منم شنیدم!!! قدیما میگفتن!!! پارسال به پدرشوهرجان گفتم جالبه اونم میدونست!! و گفت تازه اگه تو این روز دیر بجنبی یه قاشق آبشم گیرت نمیاد !! بعد با چشمای خودم دیدم کله پزی ها صف بود!!! من موندم آخه ملت رو چه حسابی تو صف وایساده بودن!!! خب فرداش میخوردی دوروز پیش میخوردی!! اونوقت یعنی چیییییییییی؟؟؟ من نمیتونم هضمش کنم!!!! ابن ملجم گوسفند بوده ! یه گوسفندی بوده اسمش ابن ملجم بوده ! بابای ابن ملجم کله پز بوده ! خودش کله پزی داشته! کله پاچه زیاد دوس داشته!! قطام بهش کله پاچه داده بخوره!!! حالا اگه نشنیدین و باورتون نمیشه کافیه امروز یه ساعت به افطار تشریف ببرین کله پزی محلتون ببینین چه خبره!!! اگه خلوت بود احتمالا کله هاش رو تموم کرده!!!!!!!!!!! ولی جدی اگه کسی فلسفه شو میدونه به منم بگه بد جور ذهنم درگیره!!!

-یه چیز بگم نمی خندین؟؟ من چیکار کنم از رانندگی نترسم؟؟ از وقتی گواهینامه گرفتم دو سال که اصلا رانندگی نکردم بعد دو سال هم از خیابون خودمون اون ور تر نرفتم!!!!یعنی نهایت تایم رانندگی من کمتر از ۱۵ دقیقه بوده هر بار!!! نهایت سرعتم هم ۴۵تا!!!  اونوقت عاشق رانندگی هم هستم!! همچین حسرت میخورم میبینم یه خانومه راحت رانندگی میکنه و لایی هم میکشه!! اصلا باورم نمیشه یکی از دوستای خالم رفت گواهینامه گرفت قبلش هم هیچی بلد نبوده اونوقت تازه گواهینامه گرفته ها ولی برا مدرسه دخترش سرویسم شده!!! کمککککککککککک منم می خوامممممممممممممم

-برا من خیلی جالب بود! ماه رمضون داره تموم میشه  ولی هیچ اس ام اسی راجب سریالا به دستم نرسیده!!!  اگه به دست شماها رسیده برا منم تعریف کنین!

 

+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت توسط خانومی |

من و اقای مهربون در یکی از روزهای ماه مهر زندگی خود را با مهر در کنار یکدیگر آغاز کردیم در این وبلاگ خاطرات و روزانه های زندگی ام را مینویسم

Home
Email
Night Skin