تبليغاتX
رویای زندگی

 

سلام کمپوتای آناناس بهشتی!

میدونید قضیه چیه؟ من زندگی شخصی خودم تو چهار چوب خونه خودمون خیلی خوبه ! یه همسر مهربون دارم که اگه خدایی نکرده ۵۰ ساعتم بزنیم تو سر و کله هم بازم ۵ ثانیه بعدش آشتیه و صلح و صفا !!  اصلا مدتیه ما خیلی خوبیم و اختلافاتمونم  شوخی شوخی حل میکنیم!! فقط یه مشکل تو زندگیمون داریم که اونم مربوط به روابطمون نیست و اگه قبلا خیلی بهش فک میکردم الان دیگه اینجوری نیستم و سپردمش به خدا!!  اما یه اخلاق مزخرف من اینه که به شدت به خانواده ام وابسته ام و مشکلات و مسایل اونا از مشکلات خودم برام مهمتره!!! نمیدونم چرا انقد خدا نسبت به اونا بی لطف شده و از زمین و زمان براشون دردسر میباره!!!  چون مربوط به زندگی خودم نیست نمیتونم بنویسم ! حتی اقای مهربونم در جریان خیلی از اونا نیست !! مشکل اینجاست که تو این مشکلات هرکی از اعضای خونواده ام یه سازی میزنه! به جای اینکه در کنار هم باشن خودشون برا خودشون دردسر میسازن و این وسط فقط مامانمه که عاقله و یکی یکی به همه چی میرسه و تلاش میکنه با کشیدن بار بقیه به دوشش اوضاع رو بهتر کنه! دلم برا بچگی هام تنگ شده! اون موقع ها همه چی تو خونمون خوب بود  همیشه آرامش بود ! الان شب ها قبل خواب تا چند ساعت فکرم مشغوله ! روابطم با اقای مهربون تحت تاثیر قرار گرفته   یعنی از کوچیک ترین چیزی عصبی میشم ! زود رنج شدم! بی حوصله شدم! کلا بگم خیلی دختر بدی شدم!!   اگه بخوام وبلاگ بنویسم همش باید از غم و غصه بنویسم  و من خودم همیشه مشتاق خوندن وبلاگای شاد بودم  نه مصیبت نامه!!  البته الان دارم به خودم کمک میکنم!!  هر روز ورزش میکنم که برا روحیه عالیه !!  مخصوصا اینکه موقع ورزش هی بهت میگن  لبخند بزن   بیشتر   بیشتر  و تو مجبوری نیشت رو تا بناگوش باز کنی ! دارم زبانم رو ادامه میدم  خلاصه    اینکه نگران نباشین  من ننویسم  بهتره  !  بعدشم اگه کامنت نمیذارم دلیل بر نخوندن وبلاگاتون نیست  ! من غیر اینکه همه تون رو میخونم  چیزای جالبشم برا اقای مهربون تعریف میکنم  دیگه اونم شما رو به اسم میشناسه!!!!   پس تا یه پست شاد و شنگول    بای!!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت توسط خانومی |

 

سلام دونه های انار بهشتی

نمیدونم از کجا بگم یا چی بگم!! البته نه اینکه الان این باشم ها همیشه همینجورم یه وقتا که تو زندگیم دلم پره و مث خر تو گل گیر کردم دهنم قفل میشه و نمیتونم با کسی درد دل کنم تا لااقل دلم یه کم سبک شه!! اصلا از اولشم من درد دل بلد نبودم و همه چیز تو دلم میموند!!! حتی دنیای مجازی هم انقد نا امنه که مجبوری بعضی چیزا رو سانسور کنی! راستش اصلا امروز نیومدم اینجا که بگم چم شده ! اومدم بگم تو این هاگیر واگیری که برام درست شده یه کتاب هندی به دستم رسید که تا حدی کمکم کرد بخشی از نگرانی هارو به خدا بسپرم ! یه چیزایی از این کتابم برا شماها مینویسم !

یه فصل از این کتاب راجب دعا کردن بود یا همون صحبت با خدا! الان برا ما اینطور جا افتاده که وقتی باید دعا کنیم که درخواستی از خدا داریم درصورتی که دعا یعنی صحبت با خدا راجب هرچیزی!! دعا بزرگترین پناه در برابر تشویش ها و نگرانی هاست . چرا بارهای سنگین مشکلات رو بر شانه های ضعیف خودمون حمل کنیم در حالی که خدایی هست که میشه همه اون مشکلات رو بهش بسپاریم!!!

کسی که دعا میکنه همواره در آرامشه و هرجا میره خدا رو در درونش با خودش میبره!!!

چند پیشنهاد برای دعا کردن:

1.هرروز مدتی را به سکوت بگذرانیم و فکرمان را از مشکلات دور کنیم و متوجه خدا کنیم!! به ذهن و روحمان استراحت بدیم .جواب هر مشکلی در خدا نهفته است وقتی ذهن روی خدا متمرکز باشه جواب مشکل به طور خودکار به سراغ ما میاد!!

2.مث یه دوست ساده و صمیمی با خدا حرف بزنیم و با زبان خودمون حرف بزنیم لازم نیست از کلمات ادبی و قلمبه سلمبه استفاده کنیم!! هر چی تو دلمونه به خدا بگیم تا آماده دریافت پیام خدا بشیم!!

3.حتی اگر گناه کار باشیم باز میتونیم نزد خدا بریم! خدا مثل مادر ماست! کودکی که در گودالی میافته و کثیف و گلی میشه میره پیش مادرش و میگه مادر من کثیف شده ام مرا تمیز کن!!!

4.در همه جا با خدا حرف بزنیم . در هر فرصتی چشمان خود را یک دقیقه ببندیم و دنیا و مشکلات را از نظرمان دور کنیم و چند کلمه ای با خدا حرف بزنیم!!

5.وقتی از خدا درخواستی داریم خدا ممکنه یکی از این 4 جواب رو برا ما داشته باشه یکی اینکه مثبت و به خواسته مون میرسیم دوم جواب منفی سوم خدا میگه چیز بهتری برات در نظر دارم و چهارم میگه منتظر باش!! موقع درخواست از خدا بخوایم درصورتی خواسته ما رو اجابت کنه که مطابق خواست خودش باشه چون خواست خدا جز خوبی و خیر برای ما نیست!!!

6.هرروز برای کسانی که دوستشان نداریم و با ما بدرفتاری کرده اند هم دعا کنیم چرا که نفرت و کینه موانع استجابت دعا هستند!!

بعدشم مدی تیشن و مراقبه یاد داده بود که من اصلا حوصله این کارا رو ندارم !!!!

پ/ن:

1. فردای ما به امروزمان و امروز ما به چگونه آغاز کردن روزمان بستگی دارد .اولین کاری که در صبح میکنیم تمام روز مارا شکل میدهد پس صبح را با گفتگو با خدا آغاز کنیم!!!

2.از زنی 90 ساله علت آرامش عجیب اورا پرسیدند گفت: من هر شب کودکی میشوم و قبل خواب به گوشه ای ساکت و خلوت میروم و به خدا فکر میکنم. همه نگرانی ها و تشویش هایم را به خدا میگویم و اگر گناهی کرده باشم طلب عفو و بخشش میکنم و آنگاه خداوند مرا در آغوش پرمهرش میگیرد و به این ترتیب همه چیز را رها میکنم !!!

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت توسط خانومی |

 

یه بازی هم بود که ما بهش میگفتیم پینوکیو! حالا چرا ؟خدا میدونه!!! اونم اینجوری بود که شکل دایره دور هم وایمستادیم و نفر اول که قبلا انتخاب کرده بودیم به سمت یکی از بچه ها میپرید و سعی میکرد پاش رو بذاره رو پای اون !اگه میتونست اون شخص سوخته بود و اگر نمیذاشت نوبت خودش بود تا این کارو بکنه ! انقد ادامه میدادیم تا بالاخره یکی بمونه و برنده بشه!!! کم کم این بازی پیشرفته شد و شد چشمکی! یعنی نفر اول که انتخاب شده بود میتونست یا خودش بپره یا با چشمک و یواشکی به یکی علامت بده که اون بپره!!!

یه بازی هم بود که الان اسمش یادم نیست ! اینجوری بود که یکی گرگ میشد و یکی مادر و بقیه هم میشستیم و به دیوار کوچه تکیه میدادیم ! گرگه باید میرفت یه جای دور وایمیستاد و مادر هم باید از هر چیزی که میخواست برا ماها اسم میذاشت ! مثلا از میوه! اسم یکی میشد آلو یکی سیب یکی گلابی و... بعد گرگه میومد و مادر بهش میگفت از میوه!! گرگه میگفت انار داری؟؟ ما میگفتیم نه! (البته همه اینا با ادا اطوار و شیطونیای خودش گفته میشد نه خشک و خالی!!) میگفت سیب داری؟؟ مادر میگفت سیب بیا!! بعد باید سیب یه کم جلوتر از گرگ وایمیستاد و با یک دو سه گفتن مادر شروع میکردن به دویدن اگه گرگ اونو میگرفت که سوخته بود اگه نه برنده بود !!!

یه بازی دیگه دزد و پلیس بود که هر تعداد بودیم دو گروه میشدیم و از هم جدا میشدیم که همدیگه رو نبینیم گروه دزدا یه چیز مث یه گوله کاغذ خیلی کوچولو یا نخود یا هرچی... رو باید تو بدنشون قایم میکردن و پلیسا باید حدس میزدن کجاست!!

یه بازی هم استپ بازی بود مثلا میگفتیم استپ کارتونی یا استپ میوه یا استپ کشور و... بعد یکی گرگ میشد و دنبال بقیه میکرد و اگه بهت میرسید قبل اینکه دستش بخوره بهت باید دستاتو بغل میکردی میگفتی استپ پسر شجاع!! اسم کارتون یا هر چیزی که بود رو میگفتیم که نباید تکراری باشه و بقیه گفته باشن!! اگه هم قبل استپ گفتن دستش بهت میخورد که سوخته بودی!!

یه بازی هم اسمش شنبه یک شنبه بود اینجوری که از بین بچه ها دو نفر انتخاب میشدن و اونا از میوه اشیائ یا هرچیزی یه اسم برا خودشون میزاشتن و بعد رو به روی هم وایمیستادن و دستاشونو میدادن به هم و بقیه به صف میشدن بعد این دوتا یکی یکی ماهارو از بین خودشون رد میکردن و روزهای هفته رو میگفتن شنبه...یکشنبه...(یه آهنگ خاصی هم داره خوندنش) بعد اون کسی که به جمعه میوفتاد ازش میپرسیدن مثلا انار میخوای یا سیب و اون میگفت و میرفت کنار بعد که همه تموم میشدن اعلام میکردن ازون دوتا کی انار بوده کی سیب و مثلا اونایی که سیب رو انتخاب کرده بودن میرن پشت سر سیب و اناری ها هم پشت سر انار و بعد همدیگه رو میکشیدن که هر گروهی که کشیده میشد و به قولی زورش کمتر بود باخته بود

یادمه اون موقع ها تازه این ترازو آشپزخونه های هدیه دراومده بود و ماهم داشتیم تا مامانم یا بابام از خرید میومد ما انقد اصرار میکردیم خریداشون رو جابه جا نکنن و زودی ترازو رو میاوردیم و یکی فروشنده میشد یکی خریدار و کلی بازی میکردیم و چه کیفی میکردیم که ترازو داریم و بازیمون واقعیه!! حتی یادمه وقتی مامانم لباسای شسته رو از رو بند جمع میکرد و ماها باید تا میکردیم و تو کشوهامون میذاشتیم کلی با لباسا هم فروشنده بازی میکردیم و چقد سر شورت خریدن میخندیدیم!!! یه وقتا هم همه اسباب بازیا رو میچیدیم و پول کاغذی هم درست میکردیم و چقدم چونه میزدیم !!!

یه بازی هم من و خواهرم داشتیم که اسمش مجری بازی بود!! اون موقع ها که دبستان بودیم مدرسه ها یه مجله هایی میدادن که داستان و شعر و اینا داشت مامانمم همیشه برامون کیهان بچه ها میخرید و من و خواهرم یه میز میزاشتیم و دوتا صندلی و مثلا مجری تلویزیون بودیم و کلی داستان و شعر میخوندیم !! مثلا هم میخواستیم تپق نزنیم برا همین خیلی تلاش میکردیم و همین باعث شده بود چقد روان خوانیمون تو مدرسه خوب باشه و تشویق بشیم!! یادمه همیشه معلما اول به من میگفتن از روی کتاب بخونم! حالا هر درسی!

یه بازی هم بود ما بهش میگفتیم بالا بلندی یادم نیست همون بازیه گرگم به هواست یا نه فک کنم همون باشه !!! یعنی یکی گرگ میشد و میدوید دنبال بقیه و هرکی میرفت رو یه بلندی گرگه نمیتونست بگیرش و معمولا این بازی مال فضای بازه ولی ما جاهای مختلف تو خونه بالش میزاشتیم وکلی بازی میکردیم !!

گل یا پوچ و قایم باشک که ما بهش میگفتیم قایم موشک و زوو هم که احتمالا همه بازی کردین و میدونین چه جوریه!! ولی واقعا از ژاله ممنونم باعث شد لحظاتی تو کودکیم غرق بشم هرچند خیلی خیلی حرف دارم ولی به دلیل مشکلاتی که همین جور داره پی در پی رو سرم خراب میشه حال و حوصله درست حسابی ندارم بنویسمشون خیلی بازی هست که هنوز ننوشتم و شاید بعدا به اینا اضافه کنم!

پ/ن: خیلی جالبه که بعد از این همه بازدید تو این چند روز برای پست قبل فقط 6 نظر دارم !! این چیزا حس آدم رو برا نوشتن میگیره ولی من مینویسم فقط برا همون 6نفر!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت توسط خانومی |

سلام خرمالوهای بهشتی

ژاله جون گفته بود از دوران بچگی بنویسیم  قراره به بهترین خاطره یه کمری جایزه بده!!!

الان یه ربعی میشه اینجا نشستم دستمم زیر چونمه و دارم به گذشته فک میکنم  فکرم به خاطر یه مساله ای مغشوشه  نمی تونم خیلی تمرکز کنم  خاطرات پراکنده و سردرگم میان تو ذهنم  مینویسم اما  نمیدونم آخرش چی از آب درمیاد !!!

یادمه خیلی اسباب بازی داشتم البته عروسک زیاد نداشتم بیشتر کاسه قابلمه بود و  وسایل خونه سازی در شکلای مختلف!  بیشتر با خواهرم خاله بازی میکردم  مامانم اجازه نمیداد بریم تو کوچه!  نصف وقت بازیمون صرف تقسیم اسباب بازیا میشد ! اولش که به مامانم میگفتیم یه چادر برامون بزنه وسط اتاق یادمه یه سرش رو گره میزد به دستگیره در و یه سرش هم به چوب لباسی!!  یه ورش خونه من بود یه ورشم خونه خواهرم ! بعد سبد اسباب بازی ها  و هرچی رو کمد و تو کمد بود میریختیم وسط  و مثلا من میگفتم یخچال میخوای یا گاز؟؟ خواهرمم انتخاب میکرد  بعد نوبت خودم میشد و از دوتا وسیله یکی رو بر میداشتم  حالا فک کنین اون همه وسیله رو حتی قاشق های اسباب بازی رو ما با این روش تقسیم میکردیم  گاهی هم از یه چیز چند تا داشتیم اما چون رنگاشون متفاوت بود  میگفتیم  قاشق آبی میخوای یا زرد؟؟  قابلمه قرمز یا بنفش؟؟ بعدم نوبت عروسکا !! البته به این سادگی هام نبود کلی کش واکش داشتیم تو تقسیم اموال و داراییمون!!  بعد که دیگه وسایل تقسیم میشد یه ساعتم اونا رو میچیدیم تو خونه هامون و بعدشم میرفتیم از مامانم خوراکی میگرفتیم  !! خوراکیا هم که مث آدم نمی خوردیم ! پفکارو  با دوتا انگشت له میکردیم میریختیم تو قابلمه و بیسکوئیت ها رو هم ریز ریز میکردیم میریختیم روش و قسمت اسفناک اینجا بود که اولا آبم میریختیم توش و هم میزدیم و بعد که میدیدیم نمیشه خورد دیگه آب نریختیم ! بعد که یه ذره بازی میکردیم من میرفتم به مامانم میگفتم بیاد خونمون  مامانمم که قربونش برم بمب حوصله بود و بعد اینکه کاراشو میکرد میومد خونه هامون و یه ذره باهامون بازی میکرد و از اون آش خوشمزه هه که پخته بودیم میخورد و میرفت!! خداییش هیچ وقت  حتی یه بار دعوامون نکرد چرا خرده پفک ریخته  چرا لباستو کثیف کردی  چرا ...چرا.....!!  بچه تر که بودیم خودمون نقش بازی میکردیم و خاله میشدیم ولی بعدتر ها  خودمون عروسک گردان بودیم و عروسکا صابخونه بودن و خونه هم میرفتن!!  یه قسمت از بازی های ما هم تو کوچه مامان بزرگم بود که بهش میگیم مامانی! کوچه اونا بن بسته تو یه محل قدیمی ! کوچه ای که بچگی های مامانمم اونجا  سپری شده و کوچه ای که مامانم از جای جاش خاطره همین خاله بازی هارو داره!! تنها کوچه ای که حق داشتیم توش بازی کنیم اونجا بود ! با بچه های همسایه های مامانیم  دوست بودیم و وقتی میرفتیم اونجا  کلی تو کوچه بازی میکردیم  یکی از بازی هامون خوراکی بازی بود  ! یکی از ما میرفت یه خوردنی از خونه شون میاورد و ماهم ردیفی تو کوچه کنار هم میشستیم و چشمامونم میبستیم و دهنمامونم باز! بعد اون یه ذره از خوراکیه رو میذاشت تو دهنمون و ما باید حدس میزدیم چیه!! و نوبت نفر بعد میشد!    گاهی لی لی میکشیدیم و بازی میکردیم  گاهی هم کش بازی! که من هنوز عاشق کش بازیم و محاله لی لی رو  جایی ببینم ولی  از روی خونه هاش به سبک خودش نپرم!!  از همه بیشتر وسطی دوس داشتم  چون خیلی وارد بودم و همه موقع یارکشی سر من دعوا داشتن!! یار کشی هم که دنیایی داشت برا خودش !

-گردو 

:شکستم 

-بادوم

:شکستم 

-فندق

:شکستم.

.

.

.(بعد که به هم میرسیدن)

-زدم پاتو شکستم!!!  

اونی که قدم آخرش روی پای نفر بعد بود حق داشت اول یار کشی کنه!! 

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت توسط خانومی |

سلام چلوکبابای بهشتی

اول بگم همه لنگه دمپاییا رو غلاف کنین که غیبتم موجهه!! همه چی از اونجا شروع شد که فهمیدیم ما بریم حموم تو حیاط بارون میاد!! یعنی اینکه حموم ما قبلنا بالکن بوده به سمت حیاط ! ما برا اینکه اتاق خواب بزرگ ترشه گفتیم فضای بالکن رو حموم کنن ! یعنی کف حموم ما یه سقفه تو حیاط!! یعنی ... خب بفهم پدرجان!! اصلا برو اینجا همه چی دستت میاد!! فقط من موندم ما تو این حمومه چیکار کردیم که سوراخ شده بوده آب ازش میومده!!! تازه اونجا که دستشوییمونه هم سقفش یه کم زرد شده بوده!فک کنم جیش پس داده!! خلاصه قرار شد یکی بیاد اینارو درست کنه که اومد و درست کرد و گفت یه روز نباید استفاده بشه !! ما هم رفتیم پایین خونه مادرشوهر جان که هر وقت میل به دبلیو سی داشتیم دم دست باشه!! خلاصه شام اونجا بودیم و شب می خواستیم بریم بالا که یادمون افتاد من شبی شونصد بار (روم به دیوار) میرم دست به آب !! گفتیم اونو چیکارش کنیم؟؟ مادرشوهرجان گفت شب همین جا بخوابین و ما هم از خدا خواسته ولو شدیم و اقای مهربون یه دفه هوس تو حیاط خوابیدن به سرش زد و منم گفتم سوسک داره نمیام!! اقای مهربونم از اونجایی که اگه بخواد کاری رو بکنه اعدامشم کنی باز میکنه رفت تو حیاط چادر زد!!!!یه عالمه بالش و پتو هم برد اون تو !منم رفتم دیدم چه باحاله !!هوا هم خنک!! خلاصه در برابر چشمان متعجب مادرشوهرجان رفتیم تو چادر خوابیدیم!! شونصد بارم مادرشوهرجان گفت سرما نخوری؟؟ بازم پتو ببر!! یه چی بپوش! سردت شد بیا تو!!! فرداشم صبحانه و نهار و شام اونجا بودیم و دیگه شب رفتیم سر خونه زندگیمون!

حالا اینا به کنار این دستشویی رفتن های شبانه من معزلی شده برا خودش!! مثلا دیشب 12 خوابیدیم که یه دفه بیدار شدم کورمال کورمال تو تاریکی رفتم دستشویی تا چراغ رو روشن کردم چشمام مچاله شد و خلاصه به هر بد بختی بود یکیش رو وا کردم دمپایی پوشیدم اومدم یه قدم بردارم یهو داشتم ولو میشدم نگو یه لنگه دمپایی خودمو پوشیدم یه لنگه مال اقای مهربون! دیگه با هزار مصیبت کارمو کردم اومدم دیدم ساعت 2 و پنج دقیقه است رفتم زیر پتو خوابیدم دوباره یه دفه انگار که صد ساله جیش نکردم پاشدم کورمال کورمال همون سناریو قبلی رو تکرار کردم فقط اینبار دمپایی هارو درست پوشیدم ! اومدم بیرون دیدم ساعت شش و نوزده دقیقه است!! دوباره رفتم زیر پتو و خوابیدم و برای بار سوم بلند شدم رفتم اونجا!! این بار ساعت هشت و خرده ای بود!! البته هر شب اینجوری نیست ولی یه بارو هر شب بیدار میشم!!!خلاصه که کلی یار غار پیدا کردم و شبا کلی میز گرد داریم با اساتید محترم جناب آفتابه و دکتر شلنگیان و پرفسور دستمال توالتیان و جمعی محققان دیگه!! حالا این وسط اقای مهربونم هر بار که بلند میشم میگه کجا؟؟ انقد به این کلمه تو اون حالت آلرژی دارم که دلم می خواد سرمو بکوبم تو دیوار!! آخه فک کن هرشب صد بارم پاشم میگه کجا؟؟

حالا نکه اون حالت فشار مثانه و تاریکی و خوابالویی و کورمالی خیلی دل انگیزه وقتی دستم رو کلیده برقه و می خوام روشن کنم میگم اگه روشن شه یه جن رو به روم باشه چی؟؟؟!!!! (خدا مریضای شما رم شفا بده ایشاهالاه!!)

جمعه ای مامانم اینا خونمون بودن به مامان میگم چرا من اینجوریم ؟؟!! خسته شدم انقد شبا دستامو میزنم به آب!! عوض دلداری میگه تو از بچه گیت همینجور بودی روزی صدبار جیش میکردی تو لاستیکیت!!مجبور بودم عوضت کنم( قابل توجه که اون موقع ها پمپرز و این جنگولک بازیا باب نبوده!! یه لاستیکی میزاشتن یه کهنه هم روش حالا بعضیا هم پوشک! بعد گره میزدن بعضیاشم مدل چسبی بوده!!) اصلا هم نگفت وقتی از آب و گل در اومدم و مثلا یاد گرفتم بگم `جیش ` چند بار شبا جامو خیس کردم!!و یه بارم تو مدرسه کلاسمون رو آبیاری کردم!! باباجان خنده برا چیه؟میگم نگفت!!!

*تازه بابامم سرماخورده بود منم گرفتم ! صبح که بیدار شدم دیدم دهنم وا نمیشه!! گلوم درد میکنه!! دماغمم فر فری شده!! در جریان دکترا و تخصصم که هستین!! یه بسته آموکسی سیلین 500 تجویز کردم 8 ساعت یه بار! با قرص سرما خوردگی و اگه تبم داشتم استامینوفن !! مریض بعدی لطفا!!

*اون اولا که تازه کامپیوتر دار شده بودم این بازی ویندوز xp که بمب داره (minesweeper) رو خیلی دوس داشتم و بازی میکردم! کم کم beginner برام آسون شد و رفتم سراغ intermediate دیگه تو اونم داشتم حرفه ای میشدم که این بازی رو گذاشتم کنار تا الان که چند روزیه دوباره یادم افتاده! دارم expert بازی میکنم و بد جور رفته رو اعصابم ! یعنی قانون بازی رو میدونم ولی گاهی مجبوری شانسی بازی کنی چون هیچ راهنمایی نداری اونوقته که مثلا از 6 تا خونه فقط یکیش بمبه و من دقیقا رو همون بمب کلیک میکنم!!!یا مثلا از 99 تا بمبش 97 تارو پیدا کردم و میمونه دوتا و هیچ راهنمایی نیست و من دقیقا میرم رو بمب از شانس گلم !! کلا هویج شانسش از من بیشتره!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت توسط خانومی |

من و اقای مهربون در یکی از روزهای ماه مهر زندگی خود را با مهر در کنار یکدیگر آغاز کردیم در این وبلاگ خاطرات و روزانه های زندگی ام را مینویسم

Home
Email
Night Skin