تبليغاتX
رویای زندگی

سلام کوفته های بهشتی!

الانی داشتم فک میکردم از اونجاش بگم یا از اون یکی جاش!! حالا فعلا به نتیجه نرسیدم برا همین از اون ور اونجاش میگم بعدش از اونجاش و اون یکی اونجاش!!! 

والا  مدتی بود این کامفیوترم قاط زده بود منم گفتم احتمالا ویروسه دیگه!! خداییش ویروس خوبی هم بود هر روز که سیستمم روشن میکردم یه سلام علیکی میکرد و میرفت پی کارش !  تا اینکه یه روز داشتم وسایلم رو مرتب میکردم  که چشمم خورد به مدرک مهندسی کامفیوترم گفتم  ای دل غافل!!  پاشم برم  ترتیب این ویروسه رو بدم!!  خلاصه رفتن همانا و ترتیب خودم و سیستمم  داده شدن  همانا!! بعدش دیگه تلفن به داداشی و اونم اومد و  ویندوز میندوزش رو عوض کرد و یه عمل سرپایی هم رو کیس انجام داد و همه چی به خیر و خوشی گذشت  تا اینکه من اومدم آپ کنم  رفتم  بلاگفا رو باز کردم  هی تو قسمت نام کاربری کلیک کردم دیدم  خبری نیست!! خب قبلا یه کلیک میکردی هم یوزر میومد هم پسورد !  یوزر یادم بود ولی پسوردم  نههه!!  حالا پسوردای من  ترکیبیه همراه با عملیات ریاضی  یعنی مثلا تانژانت چند رقم از شماره موبایل اقای مهربون و چند رقم از شماره خودم  یا دوبرابر مجذور  چند رقم از تل خونه خودمون و تل مامانم  ضرب در x  به اضافه سینوس زاویه ۶۰ درجه!!!  حالا این هیچی کلی سایت و این چیزا عضو بودم که اونا هم یوزر و پس میخواست!!!  دیگه داشتم با وبلاگ و وبلاگیان خداحافظی میکردم که یادم افتاد اون روز که این وبلاگ رو ساختم تو دفتر خاطراتم  یوزر و پسش رو نوشتم ! دیگه زودی پریدم دفتره رو پیدا کردم و دیدم به به همه چی رو نوشتم و الانم در خدمت شمام!!! اینکه اونجاش بود!

اون یکی جاشم این بود که وقتی وارد بلاگفا شدم دیدم با قرمز نوشته رتبه شما در نظرسنجی!!  رفتم دیدم به به      به به   چه رتبه ای   چه عددی   چقد من طرفدار داشتم و خبر نداشتم  کلی ذوق کردم و خوش خوشانم شد !!  بله  فقط یک نفر به من رای داده بود  که اونم احتمالا یا حواسش نبوده  یا اشتباهی آدرس رو نوشته یا شایدم خودم به خودم رای دادم و خبر ندارم!!!  خلاصه بسی خندیدیم از رتبه و درجه مان در بلاگفا ! 

*چند روز پیش می خواستیم بریم خونه یکی از دوستای مادرشوهرجان گفتم من ماشین میارم!!!  برا اولین بار مادرشوهر جان رو بردم بیرون ! خیلی خوب بود یه ساعتی رفتیم که خلوت بود ولی رسیدیم  جا پارک نبود ! منم که خدای دوبل!  یعنی هر جا دوبل زدم همیشه این باسن ماشین ما باید وسط خیابون باشه!!! حالا تصور کنین مادرشوهرجان پیاده شده داره به من فرمون میده!! ولی هر جور بود این باسنه رو کردیم تو!!! 

* همچنان دوبنده پوشیده ایم و روی تشک قرمز و زرد با مشکلاتمان کشتی میگیریم!! گوشمان که شکسته هیچی  این مشکلاتمان کشتی فرنگی و غیر فرنگی را با کشتی کج اشتباه گرفته و بسانه (یعنی به روش)  لشلی و اندرتیکر و باتیستا و این نره خر ها  با ما کشتی میگیرد!!  البته دو بنده پوشیدیم ولی زیرش یک دست بلوز شلوار  که حد اقل این وسط اسلام در خطر نباشد !! تقبل الله!!    خلاصه اگر بوی حلوا آمد بدانید  ناک اوت شدیم رفتیم  دیار باقی !

 

  

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت توسط خانومی |

من و اقای مهربون در یکی از روزهای ماه مهر زندگی خود را با مهر در کنار یکدیگر آغاز کردیم در این وبلاگ خاطرات و روزانه های زندگی ام را مینویسم

Home
Email
Night Skin