این آقای مهربون ما اصلا حوصله تو خونه نشستن نداره یعنی همش در حال حرکته هی میره بیرون هی میاد ! مخصوصا روزای جمعه!! منم که بهش میگم تو اصلا تو خونه نیستی میگه من فقط ۵ دقیقه رفتم بیرون !!!
جمعه پیش از صبح که بیدار شدیم حدود ساعت ۱۱ بود که تا ۱۱ شب بدون اینکه بفهمه هر وقت میرفت و میومد مینوشتم و ساعت میزدم !! شب ساعت ۱۱ پاک نویسش کردم و دقیقا از ۱۲ ساعت ۶ ساعتش بیرون بود (همون یه ذره یه ذره ها ) و ۶ ساعت تو خونه که همون تو خونه بودنشم یا خواب بود یا حموم بود یا آشپزی میکرد !! یعنی پیش من نبود باهم حرف بزنیم عشقولانه در کنیم و.. !
بعد که نشونش دادم کلی خندید و زیرش نوشت خیلی شرمنده ام !!!!
حالا دیگه خیلی بهتر شده الکی و بی خودی نمیره بیرون همش میگه تذکرت خیلی جالب بود آدم عملی بیشتر روش تاثیر میزاره تا زبونی !!!!
خلاصه که این تکنیک روانشناسی من دراری خوب جواب داد !خواستین امتحان کنین !
همینجوری نشسته بودم یه دفه انگار یاد یه کاری افتادم که باید میکردم و نکردم! فک کردم دیدم نه کاری نداشتم !! یه دفه فهمیدم دلم هندونه میخواد !! بلند شدم رفتم یه چاقو برداشتم اندازه شمشیر لینچان و از تو یخچال بدون اینکه هندونه رو بیارم بیرون یه برش کندم و جلو یخچال خوردم اومدم دوباره نشستم ۱۰ ثانیه بعد دیدم بازم میخوام ! دوباره رفتم با همون چاقوهه یه برش گنده تر کندم آوردم نشستم خوردم ! ۲۰ ثانیه بعد دیدم بازم میخوام این دفه رفتم همه هندونه رو آوردم نشستم تا ته خوردم و یه حسی پیدا کردم که یعنی اون کاری که باید میکردم و نکرده بودم بالاخره شکر خدا با توفیقات الهی انجام شد !!!!
همین اتفاق یه روز بعدش افتاد و حس یه کار انجام نشده ! ! رفتم یه ذره لواشک خوردم اومدم نشستم دیدم بازم میخوام ! خلاصه مث هندونه چن بار که بلند شدم و نشستم و یه ذره یه ذره لواشک خوردم آخر همشو آوردم و تا ته خوردم ! و حس کار انجام شده بهم دست داد !!
وقتی دقیقا امروز همینا برا گوجه سبزم تکرار شد گفتم بیام بنویسم که شما هم خیالتون راحت باشه ! آره دوستان دارم یکی یکی کارای عقب افتادم که انجام نشده بود و انجام میدم !!!
پ/ن:
ممنون از کامنتای محبت آمیزتون
باورتون میشه اگه بگم از اون موقع تا الان هنوز ADSL قطعه و الانم با dialup هستم!!!! ديشب زنگ زدم به داداشي ميگم اينترنتم چي شد ؟ ميگه من الان تو سينمام بعدا بهت زنگ ميزنم !!!
سلام دوستای خوبم
سال نوتون مبارک
ممنونم از کامنتای با محبتی که برام گذاشتین هم اونایی که تبریک سال نو رو گفتن هم اونایی که از نبودنم ابراز نگرانی یا دلتنگی کردن!
راستش ۳۰ اسفند اومدم که بنویسم اما همشو پاک کردم حتی ثبت موقت هم نکردم دلم نیومد سر سال تحویلی ناراحتتون کنم ! هرچند که شنیدن یه سری حرفا و اتفاقا خیلی راحت تر از دیدن و حس کردنشونه!!
من نه پیچ و تاب میدم نه یه متن عاطفیش میکنم و نه احساساتتون رو با آب و تاب دادن کلمات تحریک میکنم ! همه چی از یکشنبه ۱۱ بهمن شروع شد همون روزی که کلی به خاطر یه مساله خوشحال بودیم و کلی قند تو دلمون آب شده بود! شبش تو خواب و بیداری بودیم که موبایل آقای مهربون زنگ خورد و هردومون یهو ازجا پریدیم و از حرفای آقای مهربون فهمیدم اتفاق بدی افتاده و بعد که تلفنش تموم شد فهمیدم برادرشوهرجان تصادف کرده و بیمارستانه ! من گفتم احتمالا از اون تصادفاییه که هر چند وقت یه بار میکنه و ۵۰۰ ۶۰۰ تومن خرج ماشین میکنه و همه چی تموم میشه ! اما انقد آقای مهربون هراسون بود که کلی از دستش عصبانی شدم گفتم من تو این شرایطم و تو باید بیشتر حواست به من باشه و چرا اینجوری میکنی! خلاصه اون رفت پایین یواش باباشم بیدار کرد و رفتن بیمارستان و از اونجا بهم زنگ زد که حال برادرش خیلی بده و بعدم گفت وسایلم رو جمع کنم منو میبره خونه مامانم بزاره!! منم ساعت ۱ زنگ زدم به مامان اینا و اونا هم کلی دلشوره گرفته بودن و فک کنم ۱ونیم رفتم اونجا و خوابیدم صبح که با آقای مهربون حرف زدم گفت بیهوشه و هنوز به هوش نیومده ! اگه بخوام جز ئ به جزئ بگم تا صبح باید بنویسم که حوصله ندارم ولی اینو بگم که به خاطر شرایطم به من نگفتن ولی همون شب دکترا گفته بودن دچار مرگ مغزی شده و فقط با معجزه برمیگرده و از نظر پزشکی تمومه!! منم که از همه جا بی خبر هر شب آقای مهربون میومد دیدنم و میرفتیم یه ساعتی بیرون دور میزدیم و حرف میزدیم ! طفلک خیلی جلو من خودشو کنترل میکرد و خیلی خودشو خوب نشون میداد! اونایی که از قبل اینجارو میخونن میدونن آقای مهربون همین یه برادر رو داشت که ۲۷ سالش بود! من بعد دو سه روزی همه چی دستم اومد و فهمیدم قضیه چیه اما به روی خودم نیاوردم که خیال آقای مهربون راحت باشه و فک کنه من نمیدونم و نگران نیستم!!! تا ۱۶ اسفند هم تو کما بود و ۱۷ اسفند که رفته بودن ملاقات دیدن راه نمیدن و یکی از بستگان رو خواسته بودن که آقای مهربون میره و میگن به رحمت خدا رفته!! و داشتن دستگاه هارو ازش جدا میکردن! حتی نوشتن اینکه چی گذشت خیلی سخته ! خیلی! وای به دیدنش و حس کردنش ! الهی بمیرم آقای مهربون آب شد پدرمادرش پیر شدن ! حالا مونده بودن این خبر رو چه جوری به من بدن که بالاخره قرار شده بود مامانم بگه و انقد مامانم مقدمه چینی کرد که خودم فهمیدم تمام بدنم سر و بیحس شد! اصلا باورم نمیشد ! من همش دعا میکردم و فک میکردم برمیگرده! هنوزم باورم نشده !!من یه هفته دیگه هم خونه مامانم موندم و تو هیچ مراسمیش نبودم و دورادور غصه میخوردم!! یعنی آقای مهربون گفت نباید بیای و پدرمادرشم گفتن ما راضی نیستیم با این شرایطش پاشه بیاد اینجا!!و بعد ۱۵ -۱۶ روز منو آوردن! خیلی سخته !همه خاطراتی که باهاش داشتی مث فیلم میاد جلو چشمت مخصوصا خوبی ها و مهربونی هاش ! خیلی حیف شد خیلی!!
قضیه تصادفم زنش تعریف کرده گفته ما ماشین رو پارک کردیم و داشتیم از خیابون رد میشدیم بریم عابربانک پول بگیریم که یه دفه یه موتور با سرعت خیلی زیاد بهمون نزدیک شد و اصلا نفهمیده چی شد که دیده شوهرش رو هواست و با پشت سر میاد زمین!! بعدم شانسی اورژانس یه بیمارستان از اونجا رد میشده و اینارو برده و زنشم هیچیش نشده!!
اتفاقات و ماجراها که تو این مدت زنش به سر این خانواده آورده و الانم دست بر نداشته زیاده ولی حوصله میخواد نوشتنش!!!ولی هرچی مادرشوهرجان تو این دو سال آبروداری کرد که کسی نفهمه این عروسش چه موجوده جالب انگیزیه و هیچ کسی نمیدونست عروسش یه ساله باهاشون قهره و چه دعواها و بند و بساطی داشتن تو این قضیه همه فهمیدن و هرکی رو میبینی میگه اون خدا بیامرز راحت شد !! فقط یه موردش رو بگم فردای ۳ یعنی هنوز شب هفت نشده اومده گفته تکلیف مال و اموالش رو معلوم کنین!!! مادرشوهرجان میگه پسرم رفته یه غمه و اینکه میدونم این دوسال زندگیش چه سخت و پر از دعوا و تنش بوده یه غم دیگه!! مادر شوهرجان خیلی داغون شده خیلی دلم براش میسوزه ! کی فکرش رو میکرد اینجوری شه!! میگن آدم از فرداش خبر نداره همینه! تا با چشممون نبینیم باورمون نمیشه!!
-ولی واقعا سخته خیلی سخته دعا میکنم همیشه خودتون و خانواده تون سالم باشین از دست دادن پدر و مادر ۸۰ - ۷۰ ساله سخته چه برسه به جوون !! الهی که برا هیچ خانواده ای پیش نیاد !خیلی برا سلامتی دعا کنین برا طول عمر خواهربرادراتون و پدرمادراتون !!
-من خیلی سعی کردم مواظب خودم باشم ولی خواهشا برام دعا کنین همه چی روبه راه باشه و این نگرانی ها و استرس ها مشکلی برامون بوجود نیاره!! آقای مهربون چند جانبه تحت فشار بود هم غم برادرش هم بار مسولیت مراسم ها رو دوشش هم نگران من و وضعیتم ! دعا کنین خدا بهشون صبر بده تحمل کنن !
-احتمالا تا چند وقتی نه میتونم بهتون سر بزنم نه چیزی بنویسم ولی کامنتامو چک میکنم ! سعی میکنم هرچه زودتر به شرایط قبل برگردم!