تبليغاتX
رویای زندگی

نه به اون شوری شور که یه روزی جاری خانوم عزیز بود و جزو فرشتگان محسوب میشد و کلی دل من شکسته میشد و هزار و یک چیز دیگه  نه به بی نمکی الان که اسمش با تف و لعنت برده میشه و خیلی چیزا حواله میشه به پدر مادرش و...

دیگه داره حالم از شنیدن این حرفا به هم میخوره ! جاری خانوم ما آدم درست و حسابی نبود ولی بد گفتن و غیبت هم حدی داره !  وقتی میرم خونه مادرشوهرجان  ۹۰ درصد حرفا  یا تعریف از برادرشوهر خدابیامرزه یا بدی گفتن از زنش !!!

یکی نمیپرسه شماها که زنده این خرتون به چن من ؟؟!!! حالت خوبه؟ بچه خوبه؟تکون میخوره؟ چن ماهته؟ چی دوس داری بخوری؟ خریدای نی نی رو کردی؟ وقت دکترت کیه ؟ سونو رفتی؟

البته من نه کسی رو محکوم میکنم نه توقعی دارم   فقط میگم بازی روزگار میتونه بین دو آدم یه دنیا  فاصله بذاره ! من منتظر یه تولدم و خانواده شوهرم در غم از دست دادن ! اونا از مرگ و میر و  اینکه سر خاک چی شد و کی قراره سنگ قبر بذارن و چی خیرات بردن و چقد اون مرحوم خوب بود و کی خواب چی دیده و از اوضاع و احوال  الان خودشون و وزن کم کردنشون و اعصاب خرابشون و حواس پرتشون و بی حوصلگی شون و هزار و یه چیز دیگه میگن   و من درحالی که گوشم به اوناست از تکونای یه موجود زنده که همون لحظه داره ابراز وجود میکنه قند تو دلم آب میشه و ناخوداگاه لبخند کمرنگی رو لبم میاد و دعا میکنم کاش کسی لبخندم رو ندیده باشه !

دلم میخواد خدا دست و پا داشت تا من روزی هزارن بار غرق بوسه میکردمشون بابت اینکه این  مصیبت برای خانواده خودم اتفاق نیوفتاد !!

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت توسط خانومی |

من و اقای مهربون در یکی از روزهای ماه مهر زندگی خود را با مهر در کنار یکدیگر آغاز کردیم در این وبلاگ خاطرات و روزانه های زندگی ام را مینویسم

Home
Email
Night Skin